مهدی آبادی – شهرهای زنده، صرفاً تودههایی از آجر و سیمان نیستند؛ شهرها ارگانیسمهای زندهای هستند که در آنها «کالبد» و «روح جمعی» در تعاملی دائمی نفس میکشند. با این تعریف، اگر امروز نقشه بیرجند را پیش روی خود بگذاریم و با عینکی جامعهشناختی به خطوط، بلوارها و تراکم جمعیتی آن بنگریم، با حقیقتی تلخ و هشداردهنده مواجه میشویم: بیرجندِ امروز، دیگر یک شهر واحد با سرنوشتی مشترک نیست؛ بلکه به دو جزیره زیستی مجزا با تجربههای زیسته، افقهای ذهنی و حتی سطوح متفاوتی از شهروندی تبدیل شده است. شکاف نامرئی اما بسیار عمیقی که میان شمال و جنوب، یا به بیانی دقیقتر میان «مهرشهر و حواشی نوبنیاد» از یک سو و «بافت مرکزی و جنوب شهر» از سوی دیگر دهان باز کرده، نه فقط یک بحران کالبدی، بلکه خطری جدی برای انسجام اجتماعی مرکز استان است. برای دههها، بیرجند با مفاهیمی چون «همگنی فرهنگی»، «آرامش پایدار» و «محلهمحوری مبتنی بر سنت و پیوند خویشاوندی» شناخته میشد. خیابانهای خیابانهای اصلی شهر، میدان ابوذر، طالقانی و حکیم نزاری، محل تلاقی تمام اقشار بودند. فقیر و غنی، کارمند و کاسب، همگی در یک فضای عمومی مشترک قدم میزدند و یک هویت واحد به نام «شهروند بیرجندی» را بازتولید میکردند. اما پروژه شتابزده مسکن مهر و شکلگیری سکونتگاههای متراکم در شمال شهر، بدون پیشبینی زیرساختهای بنیادین اجتماعی، ورزشی، درمانی و تفریحی، هندسه طبقاتی شهر را به کلی دگرگون ساخت. مهرشهر پدید آمد تا پاسخ سریعی به بحران سرپناه باشد، اما در عمل به یک «خوابگاه بزرگ شهری» بدل شد که از شریانهای حیاتی فرهنگ و اقتصاد شهر تغذیه نمیکند. شکاف فضایی، بلافاصله شکاف منزلتی و طبقاتی تولید میکند. امروز کودکی که در آپارتمان ها و بلوکهای متراکم مهرشهر قد میکشد، تجربهای کاملاً بیگانه با کودک ساکن خیابانهای مدرس، پاسداران یا معلم دارد. او شهر را نه در قالب پیادهراههای مشجر، فضاهای سبز باکیفیت، کتابخانههای غنی یا فرهنگسراهای در دسترس، بلکه در هیبت خیابانهای خاکی نیمهکاره، کمبود ناوگان حملونقل عمومی، نبود درمانگاههای مجهز شبانهروزی و فقدان مطلق فضاهای گذران اوقات فراغت میشناسد. این نابرابری در توزیع عادلانه خدمات عمومی شهری، بهمرور زمان در ذهن نسل نوپای شمال شهر یک احساس «طردشدگی ساختاری» ایجاد میکند. وقتی یک شهروند احساس کند سهم او از اعتبارات و زیباییهای شهری تنها باد و خاک و اتوبوسهای فرسوده خط مهرشهر است، چگونه میتوان از او انتظار «حس تعلق به شهر» و مسئولیتپذیری مدنی داشت؟ از منظر کالبدی نیز، بیرجند در حال تجربه یک انفصال فیزیکی است. کمربندیها و مسیلها مرزهایی کالبدی کشیدهاند که جریان طبیعی پیادهروی و تعامل انسانی میان شمال و مرکز شهر را قطع کردهاند. شمال شهر به محلی برای خوابیدن و جنوب شهر به کانون کار، مصرف، تفریح و درمان تبدیل شده است. این رفتوآمدهای اجباری روزانه نهتنها ترافیک، اتلاف انرژی و هزینههای اقتصادی به بار میآورد، بلکه فاصله نمادین میان ساکنان را تشدید میکند؛ تا جایی که برای برخی ساکنان مناطق جنوبی، مهرشهر به جغرافیایی دوردست، ناشناخته و حتی آمیخته با کلیشههای نادرست امنیتی تقلیل مییابد. سیاستگذاران شهری و مدیران دستگاههای اجرایی باید بدانند که با رویکرد سنتی و صرفاً «عمرانی» نمیتوان این زخم کالبدی را التیام بخشید. مسئله مهرشهر و بافتهای اقماری با چند کامیون آسفالت و نصب چند وسیله بازی پلیاتیلنی حل نمیشود. آنچه بیرجند به آن نیاز حیاتی دارد، «سیاستگذاری بازتوزیعی فضایی» است. چرا باید معتبرترین مراکز فرهنگی، بهترین مدارس دولتی، مجهزترین سالنهای سینما، سرزندهترین فضاهای پیادهروی و قطبهای جذاب تجاری همگی در نوار جنوبی متمرکز باشند؟ اگر مدیریت شهری به دنبال مهار شکاف طبقاتی است، باید محرکهای توسعه و نشاط را آگاهانه به شمال شهر گسیل کند؛ نه به صورت صدقهای، بلکه در قالب سرمایهگذاریهای سنگین هویتی و فرهنگی. بیرجند در یک دوراهی تاریخی ایستاده است: یا متولیان امر شجاعت بازتعریف نقشه توزیع خدمات و خلق فضاهای مشترک شهری را پیدا خواهند کرد و روح یگانه این کهنشهر را احیا میکنند؛ یا این گسست نامرئی آنچنان ریشه خواهد دواند که در دهههای آینده، بیرجند به جای مهد ادب و همبستگی، با بحران دوپارگی اجتماعی، خشونتهای نهفته زیرپوستی و محلههای ازخودبیگانه دستبهگریبان خواهد شد. توسعهای که نتواند همه شهروندانش را زیر یک چتر هویتی جای دهد، دیر یا زود زیر بار تناقضهای درونی خود کمر خم خواهد کرد.
(لطفاً نظرات و پیشنهادات خود درباره این سرمقاله را از طریق 09155665782 ارسال بفرمایید)
