به پاس آنها که سوختند و ساختند

بهروزی فر – گفت:”ممنونم از مردم استان که برای پسرم سنگ تمام گذاشتند، من مطمئنم که او اینجا غریب نیست، مطمئنم تنها نمی ماند و فراموش هم نمی شود، ولی بگذارید او را ببریم. می دانم سخت است و زمان می برد تا کارهای قانونی اش انجام شود، ولی به خدا خسته شده ام بس که چشم انتظارش بودم و طعنه شنیدم. بس که در مزار شهدای شهرمان سر قبر خالی اش نشستم و عکس روی سنگش را به اشک چشمانم شستم. من سالهاست منتظر رسیدن همین یک مشت استخوانم. جوان رشیدم را فرستادم و حالا همین مشت استخوان هم برای من خیلی است، من به همین ذره دلخوشم”. او که اینگونه صبورانه قصه غصه ۳۶ ساله اش را بازگو می کرد، مادر یکی از همین شهدای گمنام استان است که چند وقت قبل شناسایی شدند و خانواده های خود را از چشم انتظاری نجات دادند. او از درد ۳۶ ساله اش می گفت و من در واژه واژه عبارت هایی که ادا می کرد، خاطرات مادران شهیدی را که شنیده یا خوانده بودم، مرور کردم و چه نیکو یافتم.
کسانی مثل مادر شهیدان احمد، علی، یونس و محمد جوادنیا که خاطره شهادت اولین فرزندش را اینگونه نقل کرده؛ “سپاه قصد داشت ۱۰۰ نفر را با خود به کردستان ببرد که ۳۰۰ نفر اسم نوشته بودند، احمد که اسمش را در آن لیست ندیده نبود، شروع کرده بود به گریه زاری و گفته بود یعنی من لیاقت شهادت را ندارم؟ با اصرار زیاد احمد اسم یکی دیگر را خط زده و اسم او را نوشتند و جزو گروه چمران شد و رفت. سه روز از رفتن او می گذشت، غروب بود و من جلوی تلویزیون صحبت‌های امام (ره) را گوش می دادم که لحظه‌ای خوابم برد، خواب دیدم خمپاره‌ای به سمت من آمد که ناگهان از خواب پریدم. بعداً متوجه شدم همان موقع کوموله‌ها، تعدادی خمپاره به سمت پادگان آنها پرتاب کرده اند و احمد همان جا به شهادت رسیده است. خمپاره نصف صورت او را از بین برده بود و دوستانش بعدها تعریف کردند که ۳۷- ۸  روز جنازه او در پادگان مانده بود”.چهره احمد را هرگز به او نشان ندادند، چون فکر می کردند غصه می خورَد، ولی آن موقع که همه چیز را آماده می کرد تا موقع برگشتِ محمد ته تغاری اش از جبهه، رخت دامادی به قامت رعنایش بپوشاند، اما جنازه اش را تحویل گرفت و با کمک همسرش، او را به خاک سپرد و با صبوری هایش به همه نشان داد، چون کوه پای آرمان های خود ایستاده و از اینکه فرزندانش در راه دین قربانی شده اند، اصلاً ناراحت نیست. یا مادر شهید حمید ساغری که ۴۰ سال است عکس جوان رشیدش را سر سفره هفت سین می گذارد و با او درد دل می کند و همچنان چشم به راه آمدن اوست و می گوید: “چشم هایم به در خشک شده و گوش هایم منتظر شنیدن یک نشانی از مزار عزیز کرده ام هستند”. یا مادر شهید سبحان ساجدی که می گریست و می گفت:” داغ جوان سخت است، بعد از او هر عروسی برای من یک آشوب است، در هر جلسه که فامیل دور هم جمع می شوند، دلم آشوب می شود، جای خالی اش را همیشه احساس می کنم، ۳ سال رفت وُ آمد وُ من منتظر بودم بیاید وُ بماند تا دامادش کنم، اما رفت و هنوز که هنوز است، منتظرم خبری از او برسد”. یا مادر شهیدان زرین که در وصفش گفته اند؛”جنازه سوخته فرزند چهارمش را که نشانش دادند، سجده شکر به جا آورد و گفت، ان شاء الله سر پل صراط و در سرازیری قبر، به دادم برسد”. یا مادر شهدای عزیز اسماعیل و ابراهیم که گفت:” اسماعیل، وقتی می رفت، گفت می روم و به این زودی ها نمی آیم، اسماعیل من رفت، خبر شهادتش در خاک عراق را آوردند اما جنازه اش را ۱۸ سال و ۹ ماه و ۲۹ روز بعد برایمان آوردند و من تمام این سال ها چشم به راه رسیدن جنازه اش بودم و شب و روز می شمردم”. یا آن مادر نازنینی که غصه از دست دادن جوان، چهره اش را حسابی خط انداخته بود و چون به او گفته بودند پسرش را دست بسته در شط انداخته اند، حالا سالهاست از ماهی متنفر است و دریا را اصلاً دوست ندارد.یا مادر شهید محمدی که سالهاست لباس های محمدش را در صندوقی نگه داشته و هر وقت دلش می گیرد، به سراغش می رود و با استشمام بوی فرزندش، خود را تسکین می دهد و می گوید؛ “ اگر ویلچرنشین نشده بودم و رفت و آمدم برای بچه ها زحمت ایجاد نمی کرد، روزی سه بار به دیدار محمدم در مزار شهدا می رفتم”. قصه غصه مادر شهید را فقط مادران شهدا می فهمند و بس!  و بدون تردید این فرمایش رهبر معظم انقلاب(مدظله العالی)، تنها بخشی از درد آنها را به تصویر می کشد که؛ “مادر، مادر شهید، مادر دو شهید، مادر سه شهید، مادر چهار شهید؛ شوخی نیست؛ اینها به زبان آسان می‌آید. بچه‌ انسان سرما می خورد، دو تا سرفه می کند، چقدر نگران می شویم؟ یک بچه‌ انسان برود کشته بشود، دومی برود کشته بشود، سومی برود کشته بشود؛ شوخی است؟ و این مادر با همان احساسات مادرانه‌ سالم و جوشان و پرفوران، آنچنان نقشی ایفا کند که صد تا مادر دیگر تشویق بشوند بچه‌هاشان را بفرستند میدان جنگ. اگر این مادرها آن وقتی که جنازه‌ بچه‌هاشان می آمد یا حتّی نمی آمد، آه و ناله می کردند، گله می کردند، یقه چاک می زدند، اعتراض به امام و اعتراض به جنگ می کردند، مطمئناً جنگ در همان سالهای اول و در همان مراحل اول زمین گیر می شد. نقش مادران شهدا این است”.و بی شک! نام گذاری روز وفات حضرت ام البنین(سلام الله علیها) که به جهت مجاهدت هایش و این که فرزندان رشید خود را در راه امام حسین(علیه السلام ) قربانی کرد، نامش در تاریخ اسلام زنده مانده، کمترین گامی است که می توان برای پاسداشت این مادران سوخته دل برداشت!! در وصف حال نزار این کوه های صبر و مقاومت هر چه بنویسیم اندک است اما این جمله آن مادر بزرگواری را که گفت؛” جوانم را زیر این خاک خواباندم تا جوانان وطنم روی این خاک امنیت داشته باشند” را نباید از هیچ متنی پاک کرد و از یاد برد.
(لطفاً نظرات و پیشنهادات خود درباره این سرمقاله را از طریق ۰۹۹۲۲۱۳۴۲۸۷  اعلام یا ارسال بفرمایید)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


علت پدیده اشیاء پرنده ناشناس کشف نشد مشاهدات یوفو‌ها چندین سال اخیر رایج بوده است

بیشتر

عادت‌های بد غذایی ممکن است برخی افراد بدون آنکه متوجه شوند، به یک عادت غذایی

بیشتر

فوائد اجتماعی بودن برای سلامتی انسان‌ها در گروه‌های اجتماعی به دنیا می‌آیند و تمام زندگی‌شان

بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


فرم

فرم گزارش اشکال در سایت