مهدی آبادی – صدا ، اولین نشانهای است که هر روز صبح، آرامشِ نسبیِ خیابانهای بیرجند را میشکند؛ صدای بوقهای ممتد، تیز و بیحوصله که گویی قرار است گره از کورترین ترافیکها بگشاید. کافی است پشت چراغ قرمزی که هنوز ثانیههایی تا سبز شدنش مانده، لحظهای درنگ کنید یا برای عبور یک عابر پیاده پا روی پدال ترمز بگذارید تا سمفونیِ ناخوشایندِ اعتراضها آغاز شود. اما ماجرا تنها به بوق زدن ختم نمیشود؛ این روزها رانندگی در خیابانهای بیرجند، گویی به میدانِ جنگی ناخواسته تبدیل شده است. سبقتهای غیرمجاز از سمت راست، تغییر مسیرهای ناگهانی که قلب آدم را به دهان میآورد و بدتر از همه، آن نگاههای خشمگین و کلمات تندی که از میان شیشههای نیمهبازِ خودروها رد و بدل میشود. گاهی یک بوق ساده، جرقهای میشود بر انبار باروتِ خشمِ یک راننده و کار به نزاعهای خیابانی و یقهگیریهای تاسفبار در ملأعام میکشد.اما ریشهی این «عصبانیتِ بنزینی» در کجاست؟ چرا شهروندان بیرجندی که در تمام ایران چرا شهروندان بیرجندی که در تمام ایران به متانت، صبر، آرامش و نجابت شهره بودند، اینچنین در پشت فرمان بیقرار و کمطاقت شدهاند؟ و چرا این همه عجله و اضطراب در رانندگی درونشهری شکل گرفته است؟به نظر میرسد پاسخ این پرسش را نباید صرفاً در ضعف قوانین یا عدم مهارت رانندگی جست. رانندگی، صرفاً یک مهارت فنی برای جابهجایی با خودرو نیست؛ بلکه رانندگی، برشی واقعی و آینهای تمامنما از رفتار اجتماعی و روانی ماست که مستقیماً از شرایط محیطی، معیشتی و فرهنگی جامعه متأثر میشود. وقتی جامعهای با فشارهای اقتصادی انباشتهشده، دغدغههای روزمره و ناامنیهای شغلی دستوپنجه نرم میکند، نخستین چیزی که قربانی میشود، آستانه تحمل یا همان تابآوری اجتماعی است. در واقع، آن رانندهای که با سرعت سرسامآور از کنار شما رد میشود و ترسی عمیق در دلتان میکارد، احتمالاً در درون خود با هزاران نگرانیِ ذهنی و دغدغهی نرسیدن دستبهگریبان است. در این حالت، عجله در رانندگی، به یک واکنش دفاعی و تلاشی ناخودآگاه برای جبرانِ عقبماندگی در سایر عرصههای زندگی تبدیل میشود. ما حس میکنیم زمان به سرعت در حال از دست رفتن است و خودرو، تنها ابزاری است که کنترل آن در دست ماست؛ جایی که میتوانیم خشمهای فروخوردهی روزانه را بر سر پدال گاز تخلیه کنیم. از سوی دیگر، باید به فرآیند شهریشدن و تغییرات کالبدی بیرجند در سالهای اخیر اشاره کرد. بیرجند از نظر وسعت و جمعیت رشد کرده، اما این توسعه کالبدی با توسعه فرهنگی و اصلاح زیرساختهای ترافیکی همگام نبوده است. خیابانهای کمعرض، کمبود توقفگاهها، طراحی نامناسب برخی تقاطعها و افزایش ناگهانی تعداد خودروها، همگی عواملی فیزیکی هستند که خستگی ذهنی رانندگان را دوچندان میکنند. ما همچنان با ذهنیتِ سنتیِ یک شهر آرام و خلوت که همه در آن یکدیگر را میشناختند، در خیابانهایی تردد میکنیم که حالا شلوغ و پر از غریبههاست. در گذشته، رانندگی در این دیار نوعی تعامل محترمانه و همراه با گذشت بود؛ اما با بزرگتر شدن شهر، خیابان به فضایی بیهویت تغییر شکل داده که در آن، رقابت بر سر تصاحب چند متر فضای جلوتر، جایگزین مدارای اجتماعی شده است. وقتی دیگران را نه به عنوان همشهری، بلکه به عنوان موانعی مزاحم برای رسیدن به مقصد ببینیم، پرخاشگری پشت فرمان به یک هنجار جدید تبدیل میشود. عامل روانشناختیِ دیگری که نباید از آن غافل شد، پدیده حبابی شدن یا ایزوله شدن در کابین خودرو است. خودرو برای بسیاری از رانندگان، یک حریم شخصیِ سیار و امن به شمار میرود. این احساس امنیت کاذب باعث میشود فرد گمان کند قوانین رفتاری، اخلاقیات و حتی پرنسیبهای خانوادگی و اجتماعی، بیرون از شیشههای دودیِ ماشین جا میمانند. وقتی ما در یک اتاقک فلزی محصوریم، رانندهی ماشین کناری را به عنوان یک انسان با احساسات، دغدغهها و خانواده نمیبینیم؛ او برای ما صرفاً یک شیء یا یک سد معبر متحرک است. این نگاهِ ابزاری و غیرانسانی به دیگران، به راحتی راه را برای دشنامدهی، بوق زدنهای مکرر و رفتارهای تهاجمی هموار میکند. پیامد مستقیم این رفتارها، شیوع ترس و اضطراب همگانی در سطح شهر است. وقتی رانندهای با شتاب نامتعارف از کنارتان عبور میکند، مکانیسم دفاعی بدن شما (پاسخ جنگ یا گریز) فعال میشود. این ترس ناگهانی، ضربان قلب را بالا میبرد و بلافاصله به خشم تبدیل میشود. ما در حقیقت در یک چرخهی باطل و فرساینده اسیر شدهایم: فشارهای زندگی ما را عصبی میکند، رانندگی ما تهاجمی میشود، این تهاجم دیگران را میترساند و خشمگین میکند، و در نهایت این زنجیره خشم دست به دست در کل شهر میچرخد و آرامش عمومی را نابود میسازد. برای برونرفت از این وضعیت چه باید کرد؟ بدون شک، حضور پلیس راهور، نصب دوربینهای نظارتی و افزایش مبالغ جریمهها همگی ابزارهای بازدارنده و مفیدی هستند، اما اینها فقط مسکنهایی موقتی بر پیکر رنجور ترافیک شهریاند. درمان ریشهای این معضل، نیازمند یک جراحی عمیقِ فرهنگی و رسانهای است. ما به عنوان اهالی رسانه، کارشناسان روابط عمومی و مسئولان شهری باید با آموزشهای مستمر، مفهوم «اخلاق ترافیکی» را دوباره احیا کنیم. باید یاد بگیریم که خیابانها امتداد خانههای ما هستند و رعایت حق تقدم، نشانه احترام به شخصیت خودمان است. شاید اگر هر کدام از ما قبل از فشار دادن پدال گاز یا فشردن دست روی بوق، تنها چند ثانیه مکث کنیم و از خود بپرسیم ایا چند ثانیه زودتر رسیدن، ارزشِ برهم زدن آرامش یک همشهری یا به خطر انداختن جان کودکی را دارد؟، بخش بزرگی از این تنشهای روزانه حل شود. بیرجند همواره به عنوان شهرِ علم، ادب و فرهنگ شناخته شده است. شایسته نیست که اجازه دهیم شتابزدگیهای بیمورد و فشارهای عصبی روزگار، این شناسنامه و پیشینه فرهنگی ارزشمند را در پشت چراغ قرمزها و در لابلای بوقهای عصبی به حراج بگذارد. بیایید آرامش و متانت تاریخی خود را دوباره به خیابانهای شهرمان بازگردانیم.
(لطفاً نظرات و پیشنهادات خود درباره این سرمقاله را از طریق 09155665782 ارسال بفرمایید)


