شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵

زندگی در مسیر تکرار؛ تقویمی که در بیمارستان می‌گذرد

کاری- در راهروهای کم‌نور بخش کودکان یکی از بیمارستان‌های بیرجند، شب تنها یک زمان نیست؛ امتدادی از اضطراب، بی‌خوابی و انتظار است. اینجا مادرانی حضور دارند که در سکوت، میان ترس و امید، شب را به صبح می‌رسانند؛ مادرانی که گاه هر دو هفته یک‌بار، دوباره به همین نقطه بازمی‌گردند.شب که از راه می‌رسد، بخش کودکان آرام نمی‌شود؛ تنها صداهایش تغییر می‌کند. نورها ملایم‌تر می‌شوند، اما نگرانی‌ها پررنگ‌تر. هر صدای گریه، هر حرکت تخت، هر تغییر در صدای دستگاه‌ها، برای مادران معنا دارد. آن‌ها بیدار می‌مانند، حتی وقتی بدنشان از خستگی سنگین شده است.اینجا، شب زمانِ شنیدن است؛ شنیدن نفس‌های کودک، شنیدن سکوت‌های نگران‌کننده، و شنیدن صدای درونی که مدام پرسش می‌کند: «حالش بهتر می‌شود؟»

فقط گریه‌اش تمام شود…

کنار اتاق تزریقات، مادری نشسته است؛ خمیده، بی‌قرار و درگیر با اضطرابی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شود. صدای گریه نوزادش از پشت در می‌آید و او، زیر لب، تنها یک جمله را تکرار می‌کند:«فقط گریه‌اش تمام شود.وقتی از او درباره حالش پرسیدم، پاسخ کوتاه است، اما عمیق:سخت است… وقتی بچه‌ات درد می‌کشد و تو فقط می‌توانی گوش بدهی. چند دقیقه بعد، وقتی نوزاد به آغوشش بازمی‌گردد، او را محکم در بر می‌گیرد؛ گویی می‌خواهد فاصله‌ای کوتاه را که میانشان افتاده، جبران کند. بوسه‌هایش، چیزی میان دلداری و عذرخواهی است.
در یکی از اتاق‌ها، مادری کنار تخت کودک تب‌دارش نشسته است. دستش آرام روی پیشانی کودک حرکت می‌کند و صدایش، لالایی‌ای است که بیشتر از آنکه کودک را آرام کند، خود او را نگه می‌دارد.او از شب‌هایی می‌گوید که خواب در آن‌ها جایی ندارد:هر چند دقیقه بیدار می‌شوم. فقط نگاه می‌کنم ببینم حالش چطور است.بیش از هر چیز، از ندانستن می‌ترسد:وقتی ندانی قرار است چه شود، ترس بیشتر می‌شود.با این حال، این ترس را پنهان می‌کند:جلویش لبخند می‌زنم. مادر اگر بترسد، بچه هم می‌ترسد.

زندگی در مسیر تکرار؛ «تقویم ما همین بیمارستان است»

در گوشه‌ای دیگر، مادری نشسته که برای او، این راهروها غریبه نیست. دو فرزندش هر دو نیاز به تزریق پلاکت دارند و این یعنی بازگشت‌های منظم و بی‌وقفه به بیمارستان؛ تقریباً هر دو هفته یک‌بار.او با نگاهی که میان خستگی و پذیرش در نوسان است، می‌گوید: دیگر زندگی‌مان را با روزهای عادی حساب نمی‌کنیم. از یک بستری تا بستری بعدی، همه‌ چیز مشخص است.این رفت‌وآمدها، تنها یک روند درمانی نیست؛ شیوه‌ای از زندگی است که ناخواسته بر خانواده تحمیل شده. برنامه مدرسه کودکان، کار پدر، حتی ساده‌ترین برنامه‌های روزمره، همه با زمان‌بندی این مراجعات هماهنگ شده‌اند.او ادامه می‌دهد: از اول ماه که می‌گذرد، ذهنم می‌رود سمت نوبت بعدی. انگار همیشه در حال آماده شدن برای آمدن به اینجا هستیم.وقتی از خودش پرسیده می‌شود، لحظه‌ای سکوت می‌کند و سپس می‌گوید:برای خودم وقتی نمانده. همه‌چیز شده دارو، آزمایش، رفت‌وآمد…
اما سنگین‌تر از همه، ترسی است که همیشه همراه اوست:هر بار که می‌آییم، ته دلم می‌لرزد. می‌ترسم بشنوم که وضعیت بدتر شده.با این حال، امید را رها نمی‌کند؛ امیدی که هر بار، با وجود تجربه‌های تکراری، دوباره در دلش زنده می‌شود.

مادران؛ ستون‌های خاموشِ رنج

در بخش کودکان، مادران تنها همراه بیمار نیستند؛ آن‌ها بار اصلی این مسیر را بر دوش دارند. آن‌ها باید هم مراقب باشند، هم آرامش بدهند، هم تصمیم بگیرند و هم امید را حفظ کنند.بی‌خوابی، خستگی، نگرانی و فشارهای اقتصادی، بخشی از واقعیت روزمره آن‌هاست.
اما کمتر پیش می‌آید که از خودشان سخن بگویند.یکی از مادران، در پاسخ به این پرسش که «سخت‌ترین بخش این تجربه چیست؟» می‌گوید:اینکه باید همیشه قوی باشی، حتی وقتی واقعاً نیستی.
شب در بخش کودکان، تجربه‌ای است که به‌سادگی فراموش نمی‌شود. این شب‌ها، ترکیبی از اشک، دعا، خستگی و امید است؛ تجربه‌ای که در حافظه مادران باقی می‌ماند. در این میان، آنچه بیش از همه به چشم می‌آید، تداوم مادری است؛ مادری در سخت‌ترین شرایط، در طولانی‌ترین شب‌ها، و در دل نگرانی هایی که پایانی برایشان قابل تصور نیست.

پدران در سایه رنج؛ میان فشار تأمین هزینه‌ها و نگرانی بی‌پایان برای فرزند

در کنار مادران، پدران نیز بار سنگینی را در سکوت به دوش می‌کشند؛ پدرانی که میان نگرانی برای سلامت فرزند و فشار تأمین
هزینه‌های درمان، در رفت‌وآمدی فرساینده میان خانه، بیمارستان و محل کار گرفتارند. بسیاری از آنان ناچارند برای جبران هزینه‌های سنگین دارو، آزمایش‌ها و بستری‌های مکرر، شیفت‌های طولانی‌تر یا چندشغله بودن را تجربه کنند؛ در حالی که ذهنشان درگیر تب کودک، نتیجه آزمایش‌ها و حرف‌های کوتاه پزشک است. این هم‌زمانیِ فشار مالی و اضطراب عاطفی، گاهی چنان سنگین می‌شود که پدران را به سکوتی عمیق فرو می‌برد؛ سکوتی که پشت آن، خستگی، نگرانی و مسئولیتی بی‌وقفه پنهان شده است.

خستگیِ ناپیدا؛ پرستاران و کادر درمان در خط مقدم آرامش کودکان

پرستاران بخش کودکان، در سکوتی پر از مسئولیت، هر روز با حجم بزرگی از وظایف روبه‌رو هستند؛ وظایفی که تنها به تزریق دارو و ثبت علائم حیاتی محدود نمی‌شود. آن‌ها در کنار کودک بیمار، باید آرامش را هم تزریق کنند؛ و هم‌زمان، تکیه‌گاه والدینی باشند که میان ترس، امید و خستگی در رفت‌وآمدند.در این بخش، هر تخت فقط محل درمان نیست؛ نقطه‌ای است که در آن اضطراب یک خانواده جمع می‌شود. پرستار باید هم مراقب وضعیت جسمی کودک باشد و هم پاسخگوی نگرانی‌های مادر و پدری باشد که گاهی حتی از گفتن یک جمله ساده مثل «نترسید، همه چیز تحت کنترل است» به آرامش می‌رسند.این حجم از حضور عاطفی، اگرچه در ظاهر بخشی از کار است، اما در عمل بار روانی سنگینی بر دوش کادر درمان می‌گذارد. پرستارانی که در پایان شیفت، خستگی جسمی را با خود به خانه می‌برند، اما گاهی تصویر نگاه‌های نگران مادران و کودکان را نیز در ذهنشان حمل می‌کنند.با این حال، همین حضور آرام و بی‌ادعاست که بخش کودکان را قابل‌تحمل‌تر می‌کند؛ جایی که در کنار درد، هنوز می‌توان ردّی از امید را در صدای آرام پرستاری دید که می‌گوید: نگران نباشید، ما کنارتان هستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمضانی- رئیس جهاد دانشگاهی خراسان جنوبی، مجتبی ابراهیمی رومنجان، در نشست با خبرنگاران ضمن تأکید

بیشتر

حسینی – مدیرکل آموزش و پرورش از برگزاری آزمون غائبین موجه و نظارت دقیق بر

بیشتر

خودکار – در آستانه هفته خبرنگار، اصحاب رسانه بیرجند همراه خانواده‌ها در پیاده‌روی بنددره حاضر

بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فرم

فرم گزارش اشکال در سایت